تبليغاتX
این شعر را برای تو می گویم
به یاد زیباترین خاطره ام ...

 

 

 

wywalv2tumdyu0bzreg.jpg

 

 

 

کنار خاطره ای خسته از دوباره شدن

سکوت عشق تو را باز هم به تن دارم

میان این همه افکار تلخ نا هشیار

هنوز هم نشان تو را روی پیرهن دارم

  ***

ستاره های تنیده به بی قراری شب

گواه گریه ی تلخم پس از عبور تواند

و شعر های غمینم در این شبان سیاه

همیشه شاکی و قربانی غرور تواند

   ***

هوای خانه ی قلبم هنوز بارانیست

به یاد مهر دو چشمی که باد با خود برد

همین تصور سخت از همیشه رفتن تو

تمام عمر، مرا با نبودنت آزرد

 ***

به هر کجا که رسیدم تو پیش من بودی

به سان خاطره ای در قیاس با آن روز

و باز حس غریبی چه حیف فهمیدم

که بی تو میگذرد بعد از این من هر روز

   ***

گهی سراغ دلی را که مرده می گیرم

از اضطراب نگاهی که مانده بر ره تو

نگاه خسته و خیسی که سالیان دراز

سروده شعر خداحافظی به درگه تو

     ***

چه زود پر زدی از آسمان تنگ دلم

و رنگ خاطره را بر ستاره بنشاندی

برای حزن و غمم مهربانیت را باز

مثال رنج عظیمی به سینه خشکاندی

  ***

برای آمدنت می کنم دعا هر شب

به این امید که فردا شود تو باز آیی

پس از تمامی این لحظه های بی برگشت

به التیام من تشنه ی نیاز آیی

  ***

قسم به عصمت دستان پر محبت تو

هنوز خانه ی قلبم تهی ز بیگانست

هوای خاطره های همیشه جاری تو

هنوز حکم چراغی برای این خانست

 

 

                                                                         ((نرگس))

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:23  توسط نرگس | 
 

 

xky6o1x6kom47kyjrtzv.jpg

 

 

بر دل مگیر رفتن من حرف سالهاست

انگار این ثانیه ها بی وفا شدند

در قسمت سکوت زمین عابدان پیر

انگار در قضاوت معنا فدا شدند

 

این جا ستاره ها همه گریان و خسته اند

در قلب پیر و کهنه ی این آسمان گنگ

در انزوای غافل این لحظه های مست

چون ماهیان خسته ز دیوار های تنگ

 

 در این سکوت با من از آن لحظه ها مگوی

یک نقطه مانده بر سر خط حرف آخر است

فردا تمام می شود آن عشق بی دلیل

بعد از تو باز قسمت من عمر دیگر است

 

حرفی دگر بزن که از این پس خیال من

با لحظه های قلب تو بیگانه می شود

در خیل تیره روزی این حس بی شکیب

تنها طنین خاطره هم خانه می شود

 

با من دگر مگو که بمانم عزیز دل

گویی که قلب خاطره هایم شکسته است

زنگار بی وفاییت ای آشنای دور

بر منتهای روشن صبرم نشسته است

 

باید که رفت،رفتن من حرف سالهاست

بر دل مگیر،ثانیه ها بی وفا شدند

در قسمت سکوت زمین عابدان پیر

انگار در قضاوت معنا فدا شدند

۰۰۰۰

 

                                                                                              ((نرگس))

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:22  توسط نرگس | 

 

کنج این ثانیه ها

پس هر روز که می رفت فراموش شود

پی خورشید چو می رفت که خاموش شود

من خدا را دیدم...

که در این شهر قدم می زد و هر شب به کناری می خفت

که خدا می پچید

در توان کم انگشتانم

در سراسیمه ی اشعار تهی از وزنم

که خدا رحمت دیدار پدر بود مرا

و خدا ساعت تکراری هر صبح من است

که در آن پنجرها

با سلامی هر روز

دست در دست من و دوش به دوش غم من

تا به طولانی اندوه وجودم جاریست

و خدا خنده ی آن کودک بازیگوشیت

که زند سنگ بر آرامش زاغان سیاه

من او را دیدم

که صدایش هر روز

از بلندای مساجد به هوا بر می خاست

در پس بانگ غریبانه ی خود

منتظر بود هنوز

مثل مادر که مرا منتظر است

و من او را دیدم ....در عبور همه ی ثانیه ها

و خدا دست لطیفیست که بر شاخه ی افکار من است

او همان است که هر روز مرا ....،از برای گنهی دور نمی اندازد

او که با آنکه فراموش شدست

به من هر روز نفس می دهد و ...فرصت توبه مرا می بخشد

و کسی نیست شبیه همه ی آدمها

لطف در پاسخ بی مهری ما می دارد

و همین است که ما آدمها

گاه گاهی به فراموشی او سرگرمیم..

 

                                                                        ((نرگس))

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:51  توسط نرگس | 
 

kanm9aa06u8senacdi0.jpg

 

چه غمی داشت صدای تو که پیچید در آب

چه سکوتی ....همه خواب ...همه عشق....

شب به آسانی یک ابر سیاه

بر سبکبالی احساس ترم می بارد

سالیانیست که دردی کش عشقم اما

تو چه خواهی فهمید؟؟؟

از سکوت تن من؟

من چه بی روح شدم

من چه شوقی که به یغما دادم

چه دلی تنگ تو کردم همه شب...

چه سکوتی اما،می وزد در تن من

همه خواب ......همه عشق

چه غمی داشت صدای تو که پیچید در آب

چه نظر بازی بی دغدقه ای بود ولی

همه از جنس سراب...

من چه کوچک بودم ،تو چه عاشق بودی

کاش می فهمیدم

که تو همرنگ دقایق بودی

چه خیالی همه خوب ....چه حضوری همه خواب......

و چه خوابی

همه عشق....

 

                                                               (( نرگس))

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:51  توسط نرگس | 
 

 

ماه در کنج اتاق افتادست

و شب از زمزه ی عطر اقاقی سرشار

پشت پرچین سکوت

در ضیافتکده ی تاریکی

زیر ابران شبانگاهی مست

روحم از همهم ی خواب به هم می پیچد

به خودم می گویم

تو می آیی فردا

تو می آیی و مرا در گذرت خواهی برد

به چمن ها ی تر از نم نم باران زمین

تکه نوری که به من بخشیدی

رد پاییست از آغاز اهورایی تو

و چه خوب است که من می دانم

تو می آیی فردا....

کاش می شد همه ی آدم ها

عشق را فرصت روزان حزین می کردند

منتظر می ماندند

و از انگیزه ی دیدار تن خالی بی شوقیشان

پر از احساس پریدن می شد

کاش ای کاش که این آدمها

چشم هاشان همه از جنس شنیدن می شد

و به درک نفس عشق بها می دادند

عشق را می شود از رنگ شقایق پرسید

و در ایثار تن ماه به معنا واداشت

و به آرام حقایق دل بست

کاش می دانستیم

گاه گاهی باید

همه ی معنی خوشبختی را

از عبور نفس پنجره ها وام گرفت.....

           

                                                                                         ((نرگس ))

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:0  توسط نرگس | 
 

 

 uc3lgp9m4xo1hqr4nhx.jpg

 

لحظه ی رفتن

آخرین دیدار

مملو از بغض و سکوت و عشق

می سپردم چشم ها یم را به راه تو

لحظه ی رفتن

لحظه ی تکرار تلخ واپسین لبخند

اعتراف چشم ها ی خفته ی ما را رقم می زد...

قلبم از تصویز فرداها به خود لرزید

فکر یک ثانیه ی بی تو

بند بند آرزویم را ز هم پاشید

با خودم گفتم که می آیی

روزگاری بعد از این بی شک....

این دروغ تلخ را در خود

می سرودم مثل یک کودک

آخرین دیدار

انتظار واپسین پندار

انتظاری که کشیدی تا بگویم من

حرف گرم التماسم که بمان اینجا

قصد رفتن کرده بودی تو

پشت کردی تا نبینم اشک هایت را

یک کلام ساده را تکرار می کردی

در سکوت پر غرور چشم های من

اعتراف عشق را اجبار می کردی

چشم هایم سرد و بی روح و تهی از غم

یک کلام ساده را تکرار می کردند

اعتراف عشق را انکار می کردند

لحظه ی رفتن رسید اما

هر کدام از ما

سرد و نا امید

دیگری را سرزنش می کرد

چه سکوت تلخ و دلگیری....

قلب من آرام می زد باز

واپسین حرف تپیدن را

خیره در حزن دو چشم او

در دلم آهسته می گفتم

((عشق من اینجا بمان با من،آه من دور از تو می میرم))

ناله می کردم از این فرجام تلخ و رنج و تقدیرم..

چشم ها اما

 همچنان بر قامت مغرور خود بر پا

بی نشان از وحشت تصویر فرداها....

حرف قلبم را فرو خوردم

جنبشی روی لبم افتاد

یک کلام ساده را این بار می گفتم

یک ((خداحافظ))

در سکوت چشم هایت اشک لرزان شد

پشت کردی

اولین گام تو پایان جهانم شد..

همچنان رفتی و من مبهوت بر جای خود استادم

دور می گشتی دمادم از نگاه من

مانده تنها سایه ای باقی

قلب من دیگر تپیدن را ز خاطر برد

اشک روی خشکی احساس من سر خورد 

باورم شد که دگر هرگز نمی بینم

آن دو چشم گرم عاشق را

بی قرار از وحشت تصویر فردا ها

خیره بر بی جانی درد قدم هایت

می دویدم از پی ات شاید که برگردی

ناله کردم وای

دوستش دارم خدایا دوستش دارم

در امید سایه ای از تو

سایه هم گم شد

ازتو چیزی نیست دیگر در نگاه من

می زدم فریاد اینک آه

عشق من اینجا بمان با من

آه من دور از تو می میرم

عاقبت گفتم خدایا حرف قلبم را

دیر شد اما برای گفتنش ای داد

دور بود اما مکان رفتنش افسوس....

 

                                                                  ((نرگس))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:15  توسط نرگس | 
gvbxum89y5dju3poquz.jpg

 

خسته دل نگاه می کنم

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی نشان کشیده است

* * *

دوست دارمش

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش...

* * *

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می شدی

با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه ای که می مکد تو را

سرزمین تشنه ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می شدی

کاش خاک می شدی

* * *

تا دگر تنی

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی گرفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه ی دل تو را نمی شنود

* * *

مثل موجها تو از کنار من

دور می شوی

باز دور می شوی

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

* * *

با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟؟؟

با کدام بوسه با کدام لب

در کدام لحظه در کدام شب؟؟؟

* * *

مثل من که نیست می شوم

مثل روزها

مثل فصلها

مثل آشیانه ها

مثل برف روی بام خانه ها

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای

تار تار تار می شود...

* * *

با کدام بال می توان

از زوال روز ها و سوز ها گریخت؟؟

با کدام اشک می توان

پرده بر نگه خیره ی زمان کشید؟؟؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید

با کدام دست؟؟؟

.......

                                                                                 فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:26  توسط نرگس | 
 

vvl7g8vmvmc0oacwbvtj.gif

 

روزگاری.....

                 سخت ترین حرف

         حرف بی تو بودن بود

                                   و دهشتناک ترین ثانیه

          ثانیه ی بی تو بودن

                                                و ظالمانه ترین احساس

           احساس بی تو بودن

 

زمان گذشته است

و من اکنون

سخت ترین حرف را

با ظالمانه ترین احساس

در دهشتناک ترین ثانیه می خوانم...

                               

                                                                                                           نرگس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:57  توسط نرگس | 

-  ا     

شباهنگام

وقتی برای باز هم از تو نوشتن

به دنبال بهانه ای می گشتم

طنین آنچه را همیشه میان ما به تکرار شنیده می شد

شنیدم......

یاد تو

 

در جای جای بودنم ریشه می انداخت

و سایه سار تنهاییم را

هر روز گسترده تر از روز قبل می کرد

دوستت داشتم

و این حقیقت کتمان ناشدنی را

با خاطره ای تنها

بر قامت استوار و صبورم می نگاشتم

هر روز

هر بار

هر لحظه

مثل کودکی که میان تاریکی های دنیا

می ترسد

و فریاد می زند

از بی تو بودن هراس داشتم

غرور در برابر حرف

مثل صبر در برابر اشک

به سیاه چاله های ذهنم نقب میزد

و در گلوگاه بودنم

بعغض می شکفت و نمی شکست

و هر ثانیه

عشق

 

این غریبه ی خون آشام را برایم معنا می کرد

تمام شب

که آزار یاد تو

قلب مرا میان دستانش می فشرد

با عزمی جزم فراموشت می کردم

اما صبح گاهان

پیش از اولین شعاع نور

تو باز هم در من آغاز می شدی

و تمام روز را

سوار بر اندیشه ام

می پیمو دی روحم را

بی آنکه دمی از پای باستی

آهی که پس از نامت

بر روشنای حرف من پیوند می خورد

آیتی از  درد  بود

 

و شب

و شب

و شب

و تمام شب ها

در انحصار خاطره هایت

آسمان چشم من بارانی بود

 

((نرگس))

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:53  توسط نرگس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نمی دانم چگونه ام
هراس و شک و شگفتی
و لذت و اضطراب و نیاز
و کنجکاوی و انس وحیرت
و انتظار و اشتیاق
و بسیار حالت های غریبی که دل های نفرین شدگان زمین
و زندانیان آسوده ی زمانه نمی شناسند
در من به هم آمیخته اند
و مرا در سینه ی گدازان این آفتاب
فرو می برند
و من گرم لذتی سرشار
خود را تسلیم این موج نا پیدایی کرده ام که شتابان
به دور دست این دریا می رود
و مرا نیز پی خویش می برد
...

نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
پیوندها
زیبا ترین گفته ها
عرفانی و عاشقانه
اسرار
بوی خوب گندم
دوست داشتنی
طلوع وحدت(هادی)
نوازش های پر خواهش
عاشق ها بیان تو (باران)
بیب بیب بیا اینجا (مرجان)
فقط سکوت می کنم(مهدی)
وبلاگ حمید رضا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM